با خوش آمد به شما دوست عزیز:
دوستان زیادی از نگارش اشعار جدی در
وبلاگی جداگانه گله کردند و من انتقاد آنان را
بیجا نمی بینم. لذا در وبلاگ طنز منتظر قدوم
سبزتان هستم.
رهزنان آهنگ را دزدیده اند
تارهای چنگ را دزدیده اند
بانگ ناقوسی نمی آید به گوش
از کلیسا زنگ را دزدیده اند
در بیابانی که نامش زندگی ست
سگ رها و سنگ را دزدیده اند (١)
قهر می کارند در دل های ما
مهر تنگاتنگ را دزدیده اند
بهر محو عشق از فرهنگ ها
عشق نه ، فرهنگ را دزدیده اند
دوری خود تا ز حق پنهان کنند
واژه ی فرسنگ را دزدیده اند
بهر کتمان شکاف خویش و خلق
دره ی سالنگ را دزدیده اند (٢)
زنده ها جای شهیدان وطن
افتخار جنگ را دزدیده اند
نقش مانی را به نام خود زدند
موبدان ارژنگ را دزدیده اند
ننگ روی ننگ مانده تا ابد (٣)
چون که سطل رنگ را دزدیده اند
آب در هاون چه می کوبی عزیز
دسته ی هاونگ را دزدیده اند
١ - این چه حرامزاده مردمانند. سنگ را بسته و سگ را گشاده اند. گلستان سعدی - باب چهارم
٢ - دره ای مشهور و عمیق در سلسله جبال هندو کش
٣ - ننگ با رنگ پاک نمی شود. (از شعارهای دوران انقلاب)
دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!
فرهاد زخم تیشه فراموش کرده است
مانی به پرده ساحره منقوش کرده است
افراسیاب کاتب شهنامه گشته و
تاریخ را رقم زده مخدوش کرده است
رستم کنار آمده با دیو نابکار
او را به پشت خویش قلمدوش کرده است
کاوه برای نصرت آژی دهاک پیر
خوش خدمتی به مار سر دوش کرده است
دارا به پشتبانی اسکندر آمده
دستی میان حلقه ی بازوش کرده است
سیمرغ هم کلک زده بیراهه می رود
خورشید را به فتنه سیه پوش کرده است
مرغ سحر به نغمه ی آزادیم فریفت
حلقه ز پا گشوده و در گوش کرده است
آتشکده معانی دیگر به خود گرفت
تا مهر را به وسوسه خاموش کرده است
آتش که بود مظهر پاکی و روشنی
قصد هلاک نسل سیاووش کرده است
مرشد اگر چه گفت حرام است خود کشی
جامی ز شوکران شما نوش کرده است
لبخند را به کنج لب از روی زیرکی
حتا ژوکوند نیز فراموش کرده است
بر جانماز گربه ی عابد نشسته باز
دل بر تطاول حرم موش کرده است
(هالو کشیده تیغ زبان از نیام خویش
دیده هوا پس است، لذا توش!! کرده است)
در سال شصت و یک مدینه پر شرر بود
بر منبر توحید، مشرک مستقر بود
دین خدا، حکم مریض محتضر بود
حتى خدا هم خسته از دست بشر بود
لات و عزى بر کعبه طغیان کرده بودند
دستار بت را جلد قرآن کرده بودند
بازار خدعه داغ و تزویر و ریا نیز
مجنون قربانى شده، عشق و وفا نیز
مستى پریده از سر و شور و نوا نیز
حرمت ز کعبه رخت بسته از منا نیز
آنان که ظاهر را مسلمان کرده بودند
بر جاهلیت عهد و پیمان کرده بودند
دیگر نه فریادى نه بانگى نه خروشى
دیگر نه وحی یى نه ندایى نه سروشى
سرد است آتشگاه سکر و باده نوشى
گرم است بازار ریا و خود فروشى
صدها شقایق را پریشان کرده بودند
صحرا پر از خار مغیلان کرده بودند
آن مشتهاى کفر کوب کبریایى
امروزه گشته کاسهى دست گدایى
بانگ اذان آید به گوش، اما ریایى
رسم خدایى مُرد و آمد کدخدایى
سگها رفاقت با شغالان کرده بودند
در بیشهى بىشیر جولان کرده بودند
آنان که از بت ها حراست کرده، هیهات
معیار تقوا را کیاست کرده، هیهات
اهل ریا میل ریاست کرده، هیهات
دین را فدایى سیاست کرده، هیهات
پنجه درون یال شیران کرده بودند
زنجیر بر پاى دلیران کرده بودند
ماه محرم جامهى ماتم به بر کرد
سیمرغ با یاران خود عزم سفر کرد
ققنوس بر آتش نشسته ناله سر کرد
گویى ز عمق فاجعه ما را خبر کرد
پروانهها ترک سر و جان کرده بودند
ماه محرم، عید قربان کرده بودند
آن روز خون تازه از هر چشمه جوشید
موج از پس موج آمد و دریا خروشید
مرد ابر مردى لباس رزم پوشید
وان گاه جامى از مى توحید نوشید
آل على رو سوى میدان کرده بودند
اصحاب شیطان را هراسان کرده بودند
آل امیه نیزه را در نیزه کردند
خورشید را کشتند و بر سر نیزه کردند
دیروز اگر قرآن حق بر نیزه کردند
امروزه هر آیه سر هر نیزه کردند
آنان که او را کوفه مهمان کرده بودند
اینک برایش تیغ عریان کرده بودند
دیگر گلى در بوستان باقى نمانده
پشتى براى زخم شلاقى نمانده
مستان همه افتاده و ساقى نمانده
دیگر براى باده مشتاقى نمانده
میخانه را از پایه ویران کرده بودند
آن جا خدا را تیرباران کرده بودند
اولین بار که دیدمت آن سان نگاهت در نگاهم پیچید که انگار آشناى صد سالهایم امان از چشمان مزاحم مردم که آشکارا نگاه دزدانهمان را مىپایند کاش به جاى عکس نشسته در قاب ایستاده بر دیوار بودم که بى دغدغه به تو زل زده است
در زمستانى سیاه و سخت سر
بلبلى آشفته حال و در به در
رفت تا بر خانهى مورى رسید
در زد و نالید از سوز جگر
گفت: این سرما امانم را برید
جسم بىجان نحیفم را نگر
بىغذا و قوت و دانه ماندهام
رحمتى کن ، صدقهاى ده مختصر
از زن و بچه خجالت مىکشم
جان مولا آبرویم را بخر
مورچه بادى به غبغب کرد و گفت:
بلبل یک لا قباى بىهنر
تو به تابستان و در فصل بهار
در کجا بودى ؟ چه مىکردى مگر
من نمىدیدم تو را در کسب و کار
در سر بازار یا زیر گذر
* * *
بلبل آشفته گفتا: از چه رو
مىزنى بر قلب ریشم نیشتر
آن زمان غوغاى دیگر داشتم
در سر من بود صد شور و شرر
من به کار نغمه خوانى بودهام
نغمه آزادى نوع بشر
آرزو مىکردم آیا کى شود
خانهى صیادها زیر و زبر
مىسرودم نغمهى آزادگى
بر علیه جور استبدادگر
در میان شعلهها و دود جنگ
من ز صلح و داد مىجستم اثر
در دل مظلوم شور افکن بدم
بر بساط ظلمهى ظالم شرر
چهچه آواز من در گوششان
نفخ اسرافیل و آژیر خطر
گاه بر کشتى هستى ناخدا
گاه در گرداب و طوفان غوطهور
گاه در کنج قفس جنگیدهام
لحظه لحظه با قضا و با قدر
با چراغى در دل خود ، ساختم
شام تاریک اسیران را سحر
سینه مالامال از داغ عزیز
سرخ از خون شهیدان بال و پر
یکه و تنها به میدان نبرد
سینه بر تیر عدو کرده سپر
تخم آزادى به دلها کاشتم
آبیارى کرده با اشک بصر
تا ورق برگشت و باغ آرزو
غنچه کرد و سبز گشت و بارور
لیک این سکه دو رویه بود و من
بودم از آن روى سکه بىخبر
من ندانستم پس از آن هاى و هوى
مىنشیند بر دُم عقرب ، قمر
برگ ریزان آید و فصل خزان
مىشود تشت مراد ما دَمَر
جنگ و قحطى و گرانى مىشود
دم به دم نرخ تورم بیشتر
سفرهام بىنان و بىبرگ و نوا
جامهام بىآستین و آستر
* * *
مورچه انداخت بالا ابروان
کرد با نخوت به سوى او نظر
بعد گفت: اى نوجوان ساده لوح
اى دو صد رحمت به هر چه کرهخر
آن زمانى که تو شیدا بودهاى
همنشین بلبلان رنجبر
ما به کنج عافیت محشور با
کاسب و دلال و رند مال خر
وعده و اسکوند و ربح و احتکار
پوند و دینار و دلار و سیم و زر
یک تومن را مىنمودم صد تومن
صبح و شب مشغول کسب بىضرر
گشته مالامال انبارم کنون
از برنج و روغن و قند و شکر
پنکه و یخچال و ضبط و رادیو
رینگ و پیستون ، بلبرینگ و شافنر
اینک آیا حق بود مابین ما
تا نباشد هیچ فرق از هر نظر
من که رنج کار! را بردم مدام
یا تو که کردى شعارى را ز بر
دیدى آخر در تراز زندگى
من نمودم سود و تو کردى ضرر
چون که در پایان "بازى" هر چه بود
تو گرسنهتر شدى من سیرتر
تو به خشتى مىنهى سر را به شب
من به زیر سر نهم بالشت پر
هالو از دور فلک رنجه مشو
این بود قانون ، از عصر حجر
همهى جنگل زیر پایم بود
از هر طرف که چشم کار می کرد
یا نمیکرد
و من بلندترین درخت جنگل بودم.
درختچههاى اطرافم
روى پنجه ی پا سرک مىکشیدند
بلکه نور خورشید را ببینند
ولى همهى آفتاب را من یک جا مىبلعیدم
آخر
من بلندترین درخت جنگل بودم
هنگام طوفان
وقتى درختها دستان خود را به یکدیگر مىگرفتند
تا نیفتند
و نهالهاى کوچک خود را پشت من مخفى می کردند
من دستها را بر سینه مىکوبیدم
و جواب «هاى» را «هوى» مىدادم
- گفتم که، -
من بلندترین درخت جنگل بودم
چلچلهها را
که از افق دور دست
با پرواز دسته جمعى پیداشان مىشد
اول از همه من می دیدم
گاهى نوک بالاترین شاخهام
زیر شکم ابر را قلقلک مىداد
عقاب بزرگ چشم طلایى
که در کوه سیاه لانه داشت
همیشه بر بلندترین شاخهى من مىنشست
و زمین را مىپایید
حقم بود
چون من بلندترین درخت جنگل بودم
آن شب
مثل همیشه
اول صاعقه جنگل را روشن کرد
بعد رعد به گوش رسید
درختها از ترس
سرها را با باد، خم و راست می کردند
اما من
چه باید مىکردم
که قامتم خم نمىشد
آسمان انتقام خود را از زمین مىگرفت
صاعقه نعره زد
و فقط یک درخت آتش گرفت
سوخت
و حتى ریشههایش خاکستر شد
- من -
چون
... بلندترین درخت جنگل بودم
